ماهی سیاه کوچولو

در جستجوی خویشتن

ماهی سیاه کوچولو

در جستجوی خویشتن

طبقه بندی موضوعی

خب بالاخره آدم بزرگ‌ها را پیدا کرده‌ام و چرخ مفصلی در صفحاتشان زده‌ام و حالا پر از کلمه‌ام. پرا از احساسات متناقض و شور عجیبی در دل

لم داده‌ام روی تختم که تابستان گذشته به زحمت رنگش را از قهوه‌ای سوخته به زرد روشن تغییر دادم و دست چپم را تکیه گاه سر کرده‌ام و انگشتان دست راستم روی کلیدهای کیبورد حرکت می‌کند و ذهنم دور و بر نقاط ضعف و قوتم می‌چرخد. از پنجره‌ای که نسیم بی‌جان غروب اردیبهشت پرده‌اش را تکان می‌دهد، صدای اعتراض دختری می‌آید که چرا مادرش سه چرخه‌اش را نیاورده که با رادین در محوطه بازی کند و من دلم می‌خواهد صدایش را درسته قورت دهم بس که خوشمزه و پرناز و زیباست. به ذهنم مجال می‌دهم برای این صدا چهره‌ای بسازد و حالا شبیه یک مامور آگاهی که با تغییر المان‌های چهره، به تصور مجرم احتمالی عینیت می‌بخشد، در حال پردازش تصویرش هستم که ذهنم پرواز می‌کند به ترم گذشته و سه واحد پردازش تصویر با دکتر آذرنوش که اتفاقات ناگوار آن روزها ناچارم کرد برای اولین بار درسی را حذف کنم و همین بهانه‌ای می‌شود تا به وضعیت درس‌های روهم تلمبار شده فکر کنم و نگرانی بابت پروپوزال نوشته نشده جای خیال پردازی و ترسیم پرتره دخترک را بگیرد و از آنجایی که اولین راه حل مقابله با مشکلات فکر نکردن به آن‌هاست ذهنم را هل می‌دهم سمت چگونگی تمیز کردن فاصله بین دکمه‌های صفحه کلید و راستی چقدر خوب که مامان برای افطار امشب باقالی پلو درست کرده و عطر بی نظیرش و صدای محسن چاووشی عزیز که ذکر ملکا می‌گوید یعنی چیزی تا افطار بیست و هفتم نمانده است.

Fatemeh Asadi
۲۰ ارديبهشت ۰۰ ، ۲۰:۰۳ موافقین ۹ مخالفین ۱ ۳ نظر

احساس مادر میانسالی رو دارم که بچه‌هاش تازه براش گوشی هوشمند خریدند و وارد یه وادی شده که نه میتونه توش جا بیفته نه میتونه بیخیالش بشه. وبلاگای قدیمی اینجا رو میخونم و اعتماد به نفسمو از دست میدم و فکر میکنم جدا چرا تا الان این سمتی نیومده بودم که حالا خیلی احساس غریبگی نداشته باشم... چیز دیگه‌ای هم که هست اینه که هرچی میچرخم تو لینکای مختلف اکثرا تینیجرهای واله و شیدای کره هستند و من کنارشون احساس پیری میکنم:)) بزرگترا کجای مجلس نشستن؟ 

یه نکته دیگه هم که هنوز درکش نکردم چرا انقدر ملت از داشتن هویت واقعی میترسن؟ دارم توهم میزنم نکنه من که تو هر شبکه اجتماعی با هویت واقعی خودم حضور دارم مشکلی دارم یا یه چیزی هست کسی به من نمیگه؟ چیه داستان؟

Fatemeh Asadi
۲۰ ارديبهشت ۰۰ ، ۰۲:۵۱ موافقین ۶ مخالفین ۱ ۵ نظر

دوست دارم بدونم هنوز هم کسی هست که با این شیوه جدید زندگی که کرونا برامون رقم زد کنار نیومده باشه یا فقط منم که انقدر سختم؟ مرور گذشته و فکر کردن به اینکه اگه کرونا نبود چقدر الان همه چیز متفاوت بود و کسلی و خمودگی که تا مرز افسردگی منو برد، وادارم کرده برای پیاده روی در مسیر توسعه فردی، کوچه پذیرش رو انتخاب کنم و ببینم دقیقا چی باعث میشه من انقدر دیر با شرایط اداپت بشم و باید چیکار کنم. از بد ماجرا مرکز مشاوره هم تقریبا دوماهه که به دلیل تعمیرات تعطیله و از اوایل اسفند خانم دکتر عزیزمو ندیدم. خلاصه که واقعا گیج و خسته‌ام و برای اولین بار میخوام دست از توهم سوپرومن بودن بردارم و دست یاری‌م درازه به سمت دوستانی که حس میکنم میتونن کمکم کنن.

اما اون روی خوب قصه اینه که بین این حال بد تو زندگی فردی، آدمی پاشو تو زندگیم گذاشته که خیلی عمیق همو میفهمیم و فرکانس‌های روحیمون خیلی به هم نزدیکه و از لذت‌های این روزا لذت کنار زدن لایه‌های رویی و بیشتر آشنا شدن با عمق وجود یه آدمه... خیلی شناختی از عشق ندارم اما انقدر خوبه که میگم نکنه حسی که بهش دارم عشقه... خلاصه که اندک هیجان این روزهام هم صحبتی با این یار تپلیه:) 

همچنان در نوشتن الکن و کمی هم خجالتی‌ام اما تصمیم گرفتم بدون درنظر گرفتن چیزی فقط بنویسم و خیلی هم به کیفیت استفاده از افعال و واژه‌ها فکر نکنم. ضمن اینکه همچنان دوست دارم بدونم شمایی که منو میخونی کی هستی و این روزا چه احوالاتی داری

مخلصsmiley 

Fatemeh Asadi
۱۹ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۹:۲۸ موافقین ۵ مخالفین ۱ ۰ نظر

پیش بینی‌ام در مورد روند پیشرفت این بلاگ درست از آب دراومد. از انتشار اونچه تو سرمه میترسم چون نمیتونم بی نقص نباشم. ضمن اینکه وقت نمیکنم قالب وبلاگو شخصی سازی کنم و با این هم نمیتونم بسازم. بعضی وقتا از بهونه‌هایی که مغزم میاره تا برای شروع کاری صبر کنم همه چیز کامل باشه، تعجب میکنم. یه مثالش اینه که چون اپلیکیشنی که باهاش آمار کتاب خوندنمو دارم بعد ده تا کتاب بهم اجازه اضافه کردن کتاب نمیده(باید نسخه پولیشو بخرم) چند روزه کتاب نخوندم. خلاصه که این روزها بیشتر به کارا و تصمیمام دقت میکنم و دارم میفهمم چه ایده‌های خوبی رو هیچ وقت شروع نکردم چون شروعو مشروط به یک سری پیش نیازهای بی‌ربط کردم. 

 

از احوالات این روزها اینکه تعادل زندگیم در بخش‌های مختلف بهم ریخته و شدیدا حس میکنم گم شدم. به یک تغییر و تحول نیاز دارم. به اینکه یک بار دیگه خلوت کنم و پیدا کنم جداً از کجا آمده‌ام آمدنم بهر چه بود... دلم برای فاطمه قبل از کرونا تنگ شده... اونی که هرروز به عشق دیدن آدمها از خونه میزد بیرون، چندتا پروژه رو جلو میبرد و میدونست کجا وایساده با تمام نقص‌هاش...

 

پر از فکر و کلمه‌ام اما حالا که انگشتام روی دکمه‌های کیبرد حرکت میکنه حس میکنم الکن‌ترینم و نمیتونم جملات و فعل‌ها رو پشت هم بذارم. فلذا خداجان به اون لیست آرزوها و تقاضانامه‌ها کمی توانایی قلم‌رانی هم بیفزا.

 

پی نوشت: اون روزی که خواستم اینجا بنویسم دوست داشتم جایی داشته باشم که کسیو نشناسم و متقابلا کسی هم منو! لکن اگر احیانا اینجایید و منو خوندید دوست دارم بدونم کی هستید و منم سری به شما بزنمwink
مخلص

Fatemeh Asadi
۱۵ ارديبهشت ۰۰ ، ۰۶:۲۱ موافقین ۴ مخالفین ۱ ۲ نظر

بسم الله

من باب اهمیت نوشتن و روزانه نگاری و ارزش خاطرات همه جا گفتند و ما شنیدیم. من هم در تمام این سال‌ها تلاشمو کردم-هرچند نامتعهد- از روزها و احوالات و اتفاقاتم بنویسم ولی هیچ وقت به قدر کافی جدی‌اش نگرفتم. در چند روز گذشته خیلی اتفاقی و از آدم‌های مختلف، دیدگاه‌های متفاوتی در این مورد خوندم که ترغیبم کرد من هم شروع کنم. یکی از دیدگاه‌ها، نقش نوشتن در توسعه فردی و افزایش بهره وری بود که توضیحش مفصله و اینجا نمیگنجه (تو سرچ‌های بیشتر به وبلاگ شاهین کلانتری برخوردم که در این مورد زیاد نوشته اگه علاقه‌مندین) دیدگاه دیگه از زبون دوستی بود که پدرشو از دست داده و اینکه هیچگاه نتونسته هیچ یادداشتی پیدا کنه از اینکه تو سرش چی میگذشته و چه متدولوژی‌ی اون رو به این خروجی رسونده و از اونجایی که طبق تجربه حتما حداقل یک نفر در این دنیا خواهد بود که با خروجی ما درگیر باشه، خوبه که با نوشتن از فکرا و احوالاتمون اون رو با راهی که رفتیم آشنا کنیم...

حالا چرا من اینجام؟

اون موقع که دوران اوج بلاگ نویسی بود، من تازه وارد نوجوونی شده بودم و یادمه با نت دایال آپ و پیدا کردن الگوی ساعت‌هایی که تلفن خونه‌مون زیاد زنگ نخوره، با سختی و رمز یازهرا(:دی) وارد بلاگفا میشدم و چندتا وبلاگ که حال و هواش به روزهای نوجوونی من(وبلاگ‌های هواداری فوتبال، دخترهای آنتی بوی، جوک و طنز و...) میخورد رو دنبال می‌کردم اما هیچ وقت نشد و نخواستم که خودم نویسنده باشم. امروز صبح که کلمات توی مغزم ورجه وورجه میکردن و دنبال جایی برای سرازیر شدن بودن، دفترم دم دستم نبود، خودکار محبوبم تموم شده بود، آفیس لپتاپم باید اکتویت میشد و من هم حالشو نداشتم و همه اینا منجر به این شد که اولین وبلاگ عمرمو بسازم. خیلی حرفه‌ای نیستم ولی زود یاد میگیرم:) نمیدونم هیچ وقت کسی حالشو داره اینا رو بخونه یا نه ولی دوست دارم خواننده‌هایی داشته باشم که نمیشناسمشون*_* 

زیاده عرضی نیست...

 

پی نوشت: تقریبا مطمئنم کمال گرایی‌ام که میخواد همه چی به طرز وسواس گونه‌ای پرفکت و بی نقص باشه اجازه نمیده زیاد اینجا پست بذارم ولی یکی از اهدافم از اومدن به اینجا این بود که دور از هیاهو و شلوغی اینستاگرام و توییتر اینجا بنویسم و به خودم اجازه بدم ساده و بانقص باشم. امید است که راه به جایی ببریم...

Fatemeh Asadi
۱۹ فروردين ۰۰ ، ۰۹:۱۹ موافقین ۵ مخالفین ۱ ۲ نظر