ماهی سیاه کوچولو

در جستجوی خویشتن

ماهی سیاه کوچولو

در جستجوی خویشتن

این کاربر گاهی همان بچه شیر است که می‌ترسد با قدم یازدهم سرش دنگی بخورد به میله قفس. گاهی هم آن ماهی سیاه کوچولو است که بی خیال همه نمی‌شودها می‌رود که دنیا را ببیند و بشناسد.

دیروز صبح ساعت سه از خواب بیدار شدم. مسواک زدم تا خوابم بپره و شروع کردم به درس خوندن. تا شب فقط دو تا چرت چهل و پنج دقیقه‌ای، یکی قبل از اذان ظهر و یکی قبل از اذان مغرب زدم و بقیه‌ش در حال درس خوندن... از نشستن پشت میز خسته شدم و بساطمو روی زمین پهن کردم. بیرون اتاق هم زندگی عادی در جریان بود. تا حدود دو شب مشغول درس خوندن بودم بعد به خودم اومدم دیدم هی مثل معتادا سرم تو کتاب فرو میره و عملا نه خوابم نه بیدار... گفتم بذار یه کم بخوابم. همونجا کنار بساط درس خوندن دراز کشیدم و یه پتو انداختم روم. نتیجه شد اینکه تا خود صبح هی بیدار بشم چند تا مدار تحلیل کنم و دوباره چرت بزنم و با این اوضاع نه درست حسابی خوابیدم نه درست حسابی درس خوندم. حالا همه اینا رو گفتم که تعریف کنم تو این چرت‌های نصفه نیمه چه خوابایی دیدم:)) 

خیلی مسخره و عجیب و البته تیکه تیکه بود. اول خواب دیدم من و پریسا دوستم داریم با معلم کلاس پنجم من شوخی می‌کنیم و سوار ماشینش که از قضا تویوتا کمری هم هست شدیم و داریم ماشین رو می‌کوبیم به در و دیوار. خود خانم کاشانی هم تو خیابون وایساده و داره به این صحنه غش غش میخنده:/ بعد من رفتم پیش داداشم و براش تعریف کردم که خواب دیدم سوار ماشین معلم ابتداییم شدم. یعنی تو خواب میدونستم اون صحنه قبلی خواب بوده و یهو پسرعموم وارد شد و گفت کارت خیلی بد بوده من ازت شکایت می‌کنم:| 

صحنه بعدی من و خانم نیکی کریمی:| رفتیم خونه قدیمی پدربزرگ پدری و می‌خواستیم نماز بخونیم. جانماز پهن کردیم و خواستیم شروع کنیم که خاله‌م که خودش داشت نماز می‌خوند هی می‌گفت نه قبله به سمت راسته و من و نیکی کریمی هی می‌خندیدیم که خاله وسط نماز داره حرف می‌زنه:/ بعد اون طرف سالن، امین حیایی وایساده بود و داشت نخ دندون می‌کشید و ما براش تعریف کردیم که خاله وسط نماز حرف می‌زنه که ایشون اصلا نخندید:/ بعد من رفتم طبقه پایین تا به عموم کمک کنم تو نقشه اوگاندا رو پیدا کنه و رضا یزدانی هم اونجا بود و داشت منو راهنمایی می‌کرد و هم‌کله ناراحت بود که این چرا حرف می‌زنه من از صداش بدم میاد:)) 

دیگه همینا یادم مونده الانم نمیدونم چرا اینو اینجا نوشتم خودم قبل امتحان خوابمو مرور کردم خیلی خندیدم:) تنها بخشش که کمی منطقی بود اوگاندا بود چون دیروز به مامانم می‌گفتم می‌خوام تعطیلات برم اوگاندا و ایشان اذعان داشت که من قطعا نمی‌دونم اوگاندا کجاست و البته حق هم داشت. نمی‌دونم:))

 

عنوان هم بخشی از شعر فاخر استاد عمو پورنگ:)

Fatemeh Asadi
۲۷ دی ۰۰ ، ۲۲:۲۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰ نظر

خب این کاربر واقعا حرف خاصی برای گفتن نداره آمـــا تو این نیم ساعت قبل امتحان هیچ کار دیگه‌ای نمیتونه بکنه فلذا این صفحه رو باز کرده و هیچ تصمیمی هم برای ادامه کلمات نداره و دستاش خودکار دارن روی صفحه کلید حرکت می‌کنن... 

امروز دو تا امتحان مهم دارم که تقریبا از هردو ناامیدم. دو تا استاد چقر بداخم غیرقابل مذاکره... یک درس تو دانشکده خودمون و یک درس تو دانشکده برق... احساس الانم؛ غم، نگرانی، تشویش، کلافگی، دلتنگی و عصبانیت توأمان هست و برای کمی آروم شدن تصمیم گرفتم اون کتاب مزخرف امتحان دوم که هنوز یک فصلش مونده رو بذارم کنار و با گفتن هرچه بادا باد، صفحه بیان رو باز کردم. 

بر خلاف ادعای اول این متن، الان حس می‌کنم خیلی حرفا برای گفتن دارم. اینکه دانشگاه چطور میتونه ذوق و خلاقیت آدم رو کور کنه. اینکه امیرکبیر چطور یک آدم پر از شوق و آرزو رو به یه آدم کلافه تبدیل می‌کنه... ولی باشه برای بعدها فعلا خیلی خسته‌ام

برام دعا کنید:(

 

 

عنوان هم یک تیکه از آهنگ دوش دوش محمدرضا شجریانه که از صبح داره توی مغزم پلی می‌شه و لزوما ربطی به متن نداره

 

 

Fatemeh Asadi
۲۷ دی ۰۰ ، ۰۸:۵۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

چند وقت پیش دخترخاله‌ام بهم زنگ زد و گفت که پسرها برای یک لیگ رباتیک ثبت نام کردند و آیا من می‌تونم بهشون کمک کنم یا نه. با وجود تمام مشغله‌ای که داشتم کار با این دو تا پسر خلاق بامزه حرف گوش نکن:) برام جذاب به نظر رسید و بلافاصله قبول کردم. 
چند شب پیش اومده بودند پیشم و وقتی داشتن از ایده‌های فضاییشون می‌گفتن بهشون یادآوری کردم قوانین مسابقه میگه ولتاژتون نباید از 24ولت بیشتر باشه و این میزان برای راه انداختن ایده‌های شما کافی نیست. حسابی توی ذوقشون خورد. وقتی داشتند ایده‌هاشون رو بهینه می‌کردند و برآورد می‌کردند که چه میزان ولتاژ نیاز دارند، مجدد وارد شدم تا یک درس دیگه از فیزیک رو بهشون بگم و اون اینه که از انرژی ورودی شما، بخش قابل توجهی به صورت گرما تلف میشه و نمی‌تونید روی همه 24 ولت حساب باز کنید. شروع کردند به چونه زدن که بهشون گفتم بچه‌ها این قانون فیزیکه! هیچ وقت راندمان صد در صد نمیشه! همزمان با ادای این جملات، سیلی محکمی توی گوشم خورد! هیچ وقت راندمان صد در صد نمیشه! ذهنم پر کشید سمت همه تلاش‌ها، همه ورودی‌هایی که میخواستم به همون اندازه ازشون خروجی بگیرم، همه وقتایی که زمان و انرژی که برای یک کاری گذاشته بودم رو با نتیجه مقایسه می‌کردم و هیچ وقت راضی نبودم چون تابع تبدیل این سیستم، یک نمیشد!! 
دلم به حال خودم سوخت! چرا قوانین فیزیک یادم رفته بود؟ چرا انقدر به خودم فشار آوردم ولی هیچ وقت از نتیجه راضی نشدم؟ چیه این کمال گرایی بیخود؟ 
دلم میخواد دست فاطمه‌ای که انقدر بی دلیل به خودش سختی داده رو بگیرم و باهاش همدلی کنم. بگم بیا برای همه این روزایی که گذروندی گریه کن و حالا دنیای واقعی رو بپذیر. دنیایی که توش با همه نقص‌ها و خلل و فرج‌هات قشنگی و کافی:)

Fatemeh Asadi
۳۰ آذر ۰۰ ، ۱۷:۳۶ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰ نظر

دنیا محل تلاقی ما با امام است.

و هرچه غیر او، تکاثر است.

 

شهریور سال نود و هفت، حوالی ایام عرفه و عید قربان مشهد بودیم. روز آخر داشتم یک سری خواسته‌هایی که از نظر خودم محال بود رو با حضرت مرور می‌کردم. یه جا گفتم آقای امام رضا چی میشه من هر ماه بیام پیشتون؟ یک روز هم باشه خوبه ولی هر ماه بیام...

هنوز یک هفته از برگشتمون نگذشته بود که یکی از بچه‌های دانشگاه بهم زنگ زد گفت میای مسئول فرهنگی اردوی مشهد ورودی جدیدها بشی؟ یه نگاه به عکس گنبدطلای روی در کمد دیواری کردم و گفتم معلومه که میام:) و قسمت شد روزهای آخر محرم دوباره مشهد باشم. روز آخر حسابی دلم از اتفاقات اون سفر شکسته بود. به امام گفتم من که خادم خوبی نبودم ولی قرارمون سر جاشه؟ ماه بعد میام؟ اما اون آخرین نفس‌هایی بود که تو هوای مشهدش کشیدم. 

سال نود و هشت حسابی سال شلوغ و پرکاری بود. روزهای قبل از انتخابات مجلس، حس میکردم قلبم از این همه فرورفتن در فضای سیاست سیاه شده، با دوستم قرار گذاشتیم هفته بعد از انتخابات حتما بریم مشهد اما بازی سرنوشت، کرونا رو رو کرد. 

تو این دو سال هم هربار اوضاع پاندمی بهتر شده، تا تصمیم به سفر گرفتم هزار جور اتفاق افتاده...

اما حالا بلیط قطار دستمه و اگر این بار واقعا طلبیده بشم صبح فردا مشهدم. بار دیگر، شهری که دوست می‌داشتم. همین الان هم که انگشتام روی صفحه کلید حرکت میکنه از هیجان یخ کردم و قلبم خودشو محکم به قفسه سینه‌م میکوبه! 

 

پی نوشت: به شرط لیاقت دعاگویتون هستم:)

پی نوشت تر: عنوان، مصرعی از شعر رضا قاسمی است. چون خیلی قشنگه دلم نمیاد شما نخونید:

زائری دور از همه زوّار، فکرش را بکن
گر چه رفتی بارها؛ این بار، فکرش را بکن

دست‌های خالی‌ات را دستِ سلطان داده‌ای
آمدی پشتِ درِ دربار، فکرش را بکن

با مفاتیح‌الجنان «باب‌الرضا» وا می‌شود 
یا سلامی بعد از استغفار، فکرش را بکن

قطره قطره گنبد از چشمانِ خیست می‌چکد
اشکِ شوقِ لحظه‌ی دیدار‌، فکرش را بکن

از طلایش ریخته پای کبوترهای صحن
گنبدِ بالای گندم‌زار، فکرش را بکن

باز دستِ پنجره فولاد، دستی را گرفت
می‌شوی بیمارِ یک بیمار، فکرش را بکن

میهمانِ حضرتی؛ با لقمه‌های حضرتی 
با خودش همسفره‌ای انگار، فکرش را بکن 

می‌پری در آسمانِ هشتمین بیتِ غزل 
بال‌هایت را نکن انکار، فکرش را بکن !

بعدِ رویایی که دستت شد دخیلی بر ضریح
بین آغوشش شدی بیدار، فکرش را بکن !

 

Fatemeh Asadi
۳۰ آذر ۰۰ ، ۱۶:۲۱ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰ نظر

از اونجایی که تو این مدت وقتی گوشیم داشته زنگ میخورده خیلی از اطرافیان متعجب پرسیدن هم‌کله دیگه چیه، فکر کردم ممکنه اینجا هم واضح نباشه و نیازه که توضیح بدم هو هم‌کله ایز:)

خب اینحا کلمات متفاوتی برای تعریف همسر/معشوق دیدم؛ هم‌سفر، هم‌سایه، هم‌راه و ... من از هم‌کله استفاده می‌کنم. ابداعی هم نیست و یه جایی دیدمش:) 
در واقع هم‌کله تنها کسی بود که تونست من تک کله و کله شق رو با خودش همراه کنه و این هم‌فکری و هم‌راهی و هم‌سفری باعث میشه اون به جای همسر، هم‌کله‌م باشه و این خوبه:) 

همین:)

Fatemeh Asadi
۲۸ آذر ۰۰ ، ۰۸:۵۰ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳ نظر

قبل از اینکه شروع به نوشتن این پست کنم، یاد سروش صحت افتادم که یک بار گفته بود برای پست گذاشتن تو اینستاگرام دو تا مشکل دارم؛ اول اینکه نمیدونم چه عکسی بذارم. دوم اینکه نمیدونم زیرش چی بنویسم:)) اینم وضع منه وقتی بعد از مدت‌ها اومدم اینجا چیزی بنویسم. باز خوبه بلاگ الزامی به عکس گذاشتن نداره:))

از آخرین پستی که گذاشتم نزدیک پنج ماه میگذره و به قول فرنگی‌ها لانگ تایم نو سی:) و وقتی یادم میاد چرا اینجا رو راه انداختم و دنبال چی بودم و چقدر ازش دورم، خاموش کردن صدای سرزنشگر درون سخت میشه... به هر حال برای روشن شدن موتور نوشتن، میخوام کمی از روزمره‌م بگم. با ما همراه باشید!

1. هفته گذشته بیست و سه ساله شدم آما طبق قراری که پنج سال پیش با خودم گذاشتم محکومم به حبس ابد در هفده:) و این خوبه!

2. آقای هم کله برام یک دفتر چوبی با ورق‌های کاهی خریده و شرط کرده فقط احوالات خوبم رو توش بنویسم. البته که بنده معتقدم این حرکت ایشون منجر به خودسانسوری میشه آما دارم توش شکرگزاری و قدردانی و مناجات می‌نویسم و همون دفتر منو ترغیب کرد برگردم اینجا

3. نزدیک کریسمس هری پاتر دیدن حال میده:) ببینید و خوشحال باشید که کمتر از یک ماه دیگه قسمت ویژه‌ش پخش میشه*_*

4. آدم‌هایی که ازشون بدم میاد به عدد انگشتان دست هم نمیرسند. یکیشون قطعا این استادیه که الان صداش داره از تب بغلی کروم پخش میشه:)

5. طبق یک قرار نانوشته این روزها وقت خوندن کتاب کشتی پهلوگرفته است. 

6. از خوشبختی‌های این روزها رفتن به خونه خواهر هم کله و تماشای قریبُ العهد به مبدأترین* عضو خانواده است که گردنش بوی بهشت میده^_^

7. زیاده عرضی نیست:) 

 

*کودکان ما، سرور و مولای ما هستند و بر ما حکومت می‌کنند و هر چه فرمان بدهند به دیده منت می‌پذیریم و اطاعت می‌کنیم. علت این امر، آن است که آنان قریب العهد به مبدأ و خالق هستی می‌باشند و  روح و جانشان تازه از مبدأ در جسم و تنشان دمیده شده است. از این روست که اقتدار کاملی بر انسان دارند و حتی پادشاهان نیز از این که اسب کودکانشان شده‌اند، خوشحال و مسرور هستند. 

متن بالا از علامه حسن زاده آملی

 

Fatemeh Asadi
۲۷ آذر ۰۰ ، ۱۴:۳۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر

هوالهادی

به مناسبت فرخنده میلاد امام هادی جان، در ادامه بخشی از فصل شانزدهم کتاب انسان 250 ساله را بخونیم. احتمالا خونده یا شنیده باشید اما آنقدر شیرین هست که تکرارش خالی از لطف نباشه...

حدیثى درباره کودکى حضرت هادى است که وقتى معتصم در سال دویست و هجده هجرى، حضرت جواد را دو سال قبل از شهادت ایشان از مدینه به بغداد آورد، حضرت هادى که در آن وقت شش ساله بود، به همراه خانواده‌اش در مدینه ماند. پس از آنکه حضرت جواد به بغداد آورده شد، معتصم از خانواده حضرت پرس و جو کرد و وقتى شنید پسر ِ بزرگ حضرت جواد، على‌ بن محمد، شش سال دارد، گفت این خطرناک است، ما باید به فکرش باشیم. معتصم شخصى را که از نزدیکان خود بود، مأمور کرد که از بغداد به مدینه برود و در آنجا کسى را که دشمن اهل بیت است پیدا کند و این بچه را بسپارد به دست آن شخص، تا او به عنوان معلم، این بچه را دشمن خاندان خود و متناسب با دستگاه خلافت بار بیاورد. این شخص از بغداد به مدینه آمد و یکى از علماى مدینه را به نام الجَنیدى، که جزو مخالف‌ترین و دشمنترین مردم با اهل بیت علیهمالسلام بود ‌ـ‌ در مدینه از این قبیل علما آن وقت بودند ‌ـ‌ براى این کار پیدا کرد، و به او گفت: من مأموریت دارم که تو را مربى و مؤدب این بچه کنم، تا نگذارى هیچ‌کس با او رفت و آمد کند و او را آنطور که ما مى‌خواهیم تربیت کن. اسم این شخص ‌ـ ‌الجنیدى ‌ـ‌ در تاریخ ثبت است. حضرت هادى هم ‌ـ‌ همانطور که گفتم ‌ـ‌ در آن موقع شش سال داشت و امر، امر حکومت بود؛ چه کسى مى‌توانست در مقابل آن مقاومت کند؟ بعد از چند وقت یکى از وابستگان دستگاه خلافت، الجنیدى را دید و از بچه‌اى که به دستش سپرده بودند، سؤال کرد. الجنیدى گفت: بچه؟! این بچه است؟! من یک مسئله از ادب براى او بیان مى‌کنم، او بابهایى از ادب را براى من بیان مى‌کند که من استفاده مى‌کنم! اینها کجا درس خوانده‌اند؟! گاهى به او، وقتى مى‌خواهد وارد حجره شود، مى‌گویم یک سوره از قرآن بخوان، بعد وارد شو ‌ـ‌ مى‌خواسته اذیت کند‌ ـ‌ مى‌پرسد چه سوره‌اى بخوانم؟ من به او گفتم سورة بزرگى، مثال سورة آل عمران را بخوان. او خوانده و جاهاى مشکلش را هم براى من معنا کرده است. اینها عالمند، حافظ قرآن و عالم به تأویل و تفسیر قرآنند؛ بچه؟! ارتباط این کودک ‌-که علی الظاهر کودک است، اما ولی الله است، «و آتیناهُ الحکمَ صَبیّا» - با این استاد مدتی ادامه پیدا کرد و استاد شد یکی از شیعیان مخلص اهل بیت.

شد غلامی که آب جو آرد     آب جوی آمد و غلام بِبُرد

 

 

از چهارباری که قسمتم شده و عتبات رفتم دوبار توفیق داشتم سامرا رو زیارت کنم؛ بار اول نوروز 88 بود و من یک دختربچه 10 ساله شیطون بودم و شهر پر از سرباز بود و کسی نباید میفهمید ما ایرانی هستیم و در فضایی پر از دلهره و ترس با چادر عربی وارد حرم شدم و چشمم به ضریح چوبی که روش پارچه سبز کشیده بودند خورد. کوچک‌تر از اون بودم که تحلیلی از شرایط داشته باشم اما همین که اون ضریح چوبی رو با ضریح مطلای مشهد و نجف و کربلا مقایسه کردم ناخودآگاه شروع به گریه کردم. نمیدونم چه اتفاقی تو دلم افتاد اما اون زیارت یکی از شیرین ترین زیارت‌هام بود و هنوز اون غم غربت و حلاوت زیارت رو یادمه

دفعه دوم اما فرق میکرد. اربعین 96 بود و شهر امنیت داشت. یک عصر گرم و دلچسب بود و فرصت ما بسیار محدود و من که از صبح چیزی نخورده بودم بعد از زیارت مختصر از موکب رو به روی حرم یک ظرف عدس پلوی بهشتی گرفتم و همونطور که تند تند میخوردم تو دلم با امامین عسکرین حرف میزدم و قول و قرار میذاشتم. غذا که تموم شد سریع بلند شدم و به سمت سرداب دویدم که تو راه خانومی خیلی ناگهانی بغلم کرد و یک تسبیح سفید تو دستم گذاشت و گفت "این هم برای شما" و رفت و من هنوز هم بابت داشتن این تسبیح خوشبخت ترینم...

 

گمراه شد هر که از این طایفه جداست

هادی شدی که پیرو حیدر شویم ما

 

پی نوشت: آقاجان، از خوش اقبالی ما این بس که بچه محل مرید شما، حضرت سیدالکریم هستیم *_*

 

پی نوشت تر: عنوان این متن مصرعی از شعر "هادی اگر تویی که کسی گم نمیشود" از آقای محسن کاویانی است. برید بخونید و حالشو ببرید:)

Fatemeh Asadi
۰۴ مرداد ۰۰ ، ۱۶:۲۱ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۵ نظر

هوالحکیم

بیشتر از دو ماهه که به اینجا سر نزدم و تو این دو ماه بیشتر از دو سال ماجرا داشتم. روزهای زیادی پر از کلمه بودم اما سرعت اتفاقات بهم اجازه نوشتن نمیداد و جز اندک کلماتی پراکنده تو دفترم چیزی ننوشتم و حالا که بهشون نگاه میکنم شدیدا پشیمونم و با خودم میگم: هی لعنتی من میخوام بیشتر بدونم؛ اینکه اون لحظه داشتی به چی فکر میکردی و چرا انقدر هیجان زده بودی! دور و برت چه خبر بوده! چرا فکر کردی این روزا انقدر مهم هستن که جزئیاتشون یادت نره؟؟؟ و حالا هی بیشتر و بیشتر به اهمیت نوشتن پی میبرم...

از احوالاتم باید بگم که این چند وقت به چگالی عمر فکر میکردم، اینکه آدما نسبت به سالهای عمرشون چند سال واقعا زندگی میکنن؟ چطوریه که بعضی آدما با سن کمشون کلی کار کردن و ارزش افزوده برای خودشون آفریدند؟ از کجا یاد گرفتند زندگی کردنو؟ محیط خانواده یا مدرسه و اجتماع؟ اصلا آیا زندگی کردن برای همه یه جور تعریف میشه؟ اونی که از نطر من چگالی عمرش بالاست خودش هم همین احساسو نسبت به خودش داره؟ 

امروز اینو میدونم که زندگی کردن برای من یعنی ساکن نبودن، یعنی تلاش کردن برای بهبود حتی اگر خیلی جزئی باشه، یعنی جنگیدن و تسلیم نشدن... اینو اینجا مینویسم تا بعدها ببینم و یادم بیفته در روزهای بیست و دو سالگی معنای زندگی رو در چی پیدا کردم

 

پی نوشت: پراکنده‌گوییم رو ببخشید! مدتهاست ننوشتم و کلمات برای جاری شدن روی صفحه مانیتور از هم سبقت میگیرند و نمیخوام بیشتر از این کنترلشون کنم

 

یاعلی

Fatemeh Asadi
۰۳ مرداد ۰۰ ، ۲۲:۳۴ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱ نظر

خب بالاخره آدم بزرگ‌ها را پیدا کرده‌ام و چرخ مفصلی در صفحاتشان زده‌ام و حالا پر از کلمه‌ام. پرا از احساسات متناقض و شور عجیبی در دل

لم داده‌ام روی تختم که تابستان گذشته به زحمت رنگش را از قهوه‌ای سوخته به زرد روشن تغییر دادم و دست چپم را تکیه گاه سر کرده‌ام و انگشتان دست راستم روی کلیدهای کیبورد حرکت می‌کند و ذهنم دور و بر نقاط ضعف و قوتم می‌چرخد. از پنجره‌ای که نسیم بی‌جان غروب اردیبهشت پرده‌اش را تکان می‌دهد، صدای اعتراض دختری می‌آید که چرا مادرش سه چرخه‌اش را نیاورده که با رادین در محوطه بازی کند و من دلم می‌خواهد صدایش را درسته قورت دهم بس که خوشمزه و پرناز و زیباست. به ذهنم مجال می‌دهم برای این صدا چهره‌ای بسازد و حالا شبیه یک مامور آگاهی که با تغییر المان‌های چهره، به تصور مجرم احتمالی عینیت می‌بخشد، در حال پردازش تصویرش هستم که ذهنم پرواز می‌کند به ترم گذشته و سه واحد پردازش تصویر با دکتر آذرنوش که اتفاقات ناگوار آن روزها ناچارم کرد برای اولین بار درسی را حذف کنم و همین بهانه‌ای می‌شود تا به وضعیت درس‌های روهم تلمبار شده فکر کنم و نگرانی بابت پروپوزال نوشته نشده جای خیال پردازی و ترسیم پرتره دخترک را بگیرد و از آنجایی که اولین راه حل مقابله با مشکلات فکر نکردن به آن‌هاست ذهنم را هل می‌دهم سمت چگونگی تمیز کردن فاصله بین دکمه‌های صفحه کلید و راستی چقدر خوب که مامان برای افطار امشب باقالی پلو درست کرده و عطر بی نظیرش و صدای محسن چاووشی عزیز که ذکر ملکا می‌گوید یعنی چیزی تا افطار بیست و هفتم نمانده است.

Fatemeh Asadi
۲۰ ارديبهشت ۰۰ ، ۲۰:۰۳ موافقین ۱۱ مخالفین ۱ ۵ نظر

احساس مادر میانسالی رو دارم که بچه‌هاش تازه براش گوشی هوشمند خریدند و وارد یه وادی شده که نه میتونه توش جا بیفته نه میتونه بیخیالش بشه. وبلاگای قدیمی اینجا رو میخونم و اعتماد به نفسمو از دست میدم و فکر میکنم جدا چرا تا الان این سمتی نیومده بودم که حالا خیلی احساس غریبگی نداشته باشم... چیز دیگه‌ای هم که هست اینه که هرچی میچرخم تو لینکای مختلف اکثرا تینیجرهای واله و شیدای کره هستند و من کنارشون احساس پیری میکنم:)) بزرگترا کجای مجلس نشستن؟ 

یه نکته دیگه هم که هنوز درکش نکردم چرا انقدر ملت از داشتن هویت واقعی میترسن؟ دارم توهم میزنم نکنه من که تو هر شبکه اجتماعی با هویت واقعی خودم حضور دارم مشکلی دارم یا یه چیزی هست کسی به من نمیگه؟ چیه داستان؟

Fatemeh Asadi
۲۰ ارديبهشت ۰۰ ، ۰۲:۵۱ موافقین ۶ مخالفین ۱ ۵ نظر