ماهی سیاه کوچولو

در جستجوی خویشتن

ماهی سیاه کوچولو

در جستجوی خویشتن

این کاربر گاهی همان بچه شیر است که می‌ترسد با قدم یازدهم سرش دنگی بخورد به میله قفس. گاهی هم آن ماهی سیاه کوچولو است که بی خیال همه نمی‌شودها می‌رود که دنیا را ببیند و بشناسد.

۲ مطلب در آبان ۱۴۰۳ ثبت شده است

بسم الله

    آدمی خوب است وطن داشته باشد؛ یک خانه امن پدری. جایی که از ملال روزگار و از شتاب زندگی شهری، بتواند به آغوشش پناه ببرد. جایی که حس خوب گرمای دامان مادر را داشته باشد. من اما بی‌وطنم. پدر و مادرم هر دو در کاظمین به دنیا آمده‌اند. داستان از این قرار است که سالیان سال پیش، اجداد حاج عبدالامیر(پدرِ مادرم) به عشق اهل بیت و به دنبال مرجعیت شیعه، نصف جهان را ترک کردند و در جوار امیرالمونین رحل اقامت گزیدند. همین قصه برای اجداد حاج ابوسَعَد(پدرِ پدرم) هم تکرار شد اما از مبدأیی متفاوت؛ از شوشتر. این دو خانواده سال‌ها مقیم نجف بودند و بعدها باهم وصلت کردند و خویشاوندی دورادوری میانشان برقرار شد. ابن همسایگی ادامه داشت تا اواخر دهه چهل و ابتدای دهه پنجاه شمسی وقتی که با روی کار آمدن حسن البکر، دستور داده شد که همه ایرانیان مقیم عراق از این کشور رانده شوند و این مقطع، شروع قصه‌های تراژدیکی است که تمام معاودین(بازگشتگان(؟)) به نحوی آن را تجربه کرده‌اند. حالا ایران میزبان خانواده‌هایی بود که از قضا مهمان نبودند اما سال‌ها خو گرفتن با فرهنگ و زبان عربی، آن‌ها را با ایران غریبه کرده بود.  پدر و مادر من در جریان این اتفاق هردو بسیار کوچک بودند و تقریبا تمام عمرشان در ایران زندگی کرده‌اند. مادرم اصالتا یک زن اصفهانی است که نام هیچ خیابانی در آن را نمی‌داند و به جز مسافرت‌های تفریحی کوتاه هیچ خاطره‌ای از این شهر ندارد. باز پدرم وضع بهتری دارد. حداقل شش هفت سال از عمرش را در اهواز -جایی نزدیک محل تولد اجدادش- سپری کرده است. ما تقریبا تمام عمرمان در تهران زندگی کرده‌ایم اما تهرانی نیستیم. وقتی کسی بپرسد اصالتمان به کدام شهر برمی‌گردد، نمی‌دانیم باید بگوییم نجف؟ کاظمین؟شوشتر؟اهواز؟ اصفهان؟

    ما بی‌وطن‌ها خیلی طفلکی هستیم؛ از اینجا مانده و از اینجا رانده‌ایم. در ایام تعطیلات، وقتی اکثریت به شهرشان می‌روند و دیداری با اقوام تازه می‌کنند ما مثل یک پرنده رها، آزادیم تا هرجا که دلمان می‌خواهد سفر کنیم اما دلمان هم به جایی قرص نیست که حداقل با خود بگوییم:«شد شد، نشد جمع می‌کنم برمی‌گردم ولایت». ما هیچ وقت نمی‌توانیم بگوییم:«بفرمایید. ناقابل است سوغات شهرمان است.» یا مثلا: «بفرمایید. میوه باغ پدری است. نوش‌جان کنید.» هیچ وقت کسی جایی دلتنگ ما نیست. ما همه جا نمازمان شکسته است:)

    خوبی بی‌وطنی اما این است که می‌توانی هرجا را دوست داشتی، وطن اختیار کنی و انتخاب کنی جایی باشد که دلت قرار بگیرد. من اکنون چند وطن دارم. وقتی دلم از آلودگی تهران بگیرد، می‌روم مازندران-وطن هم‌کله- و از پرتقال‌های باغ پدرجون سیراب می‌شوم. فیروزکوه و گدوک و ورسک و شیرگاه و... برایم تنها چند اسم نیستند؛ خاطراتی از سفرهای جاده‌ایمان به ولایت شوهر است:) وقتی سرم پر از صداست و نمی‌دانم چه کنم، سوار مترو و اتوبوس می‌شوم و خودم را می‌رسانم به شهرری و مزار سیدالکریم؛ جایی که بیست سال در جوارش زیسته‌ام و می‌دانم همیشه آغوششان به رویم باز است. وقتی هم جیبم اجازه بدهد و بطلبندم، کیلومترها سفر می‌کنم و خودم را به هیاهوی شارع‌الرسول و شارع‌الصادق می‌رسانم و با خیره شدن به گنبد مطلای بدون پرچم یک آقای بزرگواری، دلم گرم می‌شود و می‌گویم تا نجف هست ما را به وطن چه کار که «حرم توست خانه پدری».

 

    پی نوشت: غرق مطالعه و کار بودم که همه جا خاموش و اتصالم به اینترنت قطع شد. آقای میز بغلی گفت: اوه مثل اینکه خاموشی شروع شده! بخشی از دو ساعت بدون اینترنت به بازی با کلمات این متن گذشت.

    پی نوشت2: عنوان متن برگرفته از عنوان کتاب بیوتن رضا امیرخانی است. آخرین جمله متن هم که تضمینی است به شعر معروف «خانه پدری» حمیدرضا برقعی.

Fatemeh Asadi
۲۱ آبان ۰۳ ، ۱۳:۴۳ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳ نظر

   بسم الله

    به بهانه کم صدا کردن بازار مسگرهای درون سرم و پیوستن به چالش بی‌وسواس نوشتن که در وبلاگ چند نفر از بچه‌ها دیدم، می‌نویسم؛ دوباره و از هر دری سخنی:)

    برای آبان ماه دو تا هدف اصلی مشخص کرده‌ام؛ یکیشان از جنس به پایان رساندن است و دیگری شروع کردن. در واقع اولی کشیدن یک دندان لق است، شاید راحت کنده شود شاید هم کلی خون‌ریزی داشته باشد؛ در هرحال من از در دهان داشتن این دندان لق خسته‌ام. بس است هرچقدر با زبانم با آن ور رفتم و هرروز یادآوری کردم که دندان لقی دارم. مقدمات کندنش را انجام می‌دهم و نتیجه را به خدا می‌سپارم. امید که بدون درد و خون‌ریزی از شرش رها می‌شوم.

    به دنبال محقق کردن اهداف مذکور، به تمرکز و دور شدن از فضای خانه احتیاج دارم؛ چند روزی به کتابخانه‌ها سر زدم و بعد چند فضای اشتراکی تهران را تجربه کردم. امروز هم با یکیشان برای دو هفته آینده قرارداد بستم و میز و صندلی و کلید کمدم را دریافت کردم. قرار است تا آخر ماه هر روز پشت میزهای نارنجی بنشینم و پای لپتاپم کار کنم و بنویسم. برای بعدش هم بعدش تصمیم می‌گیرم.

    قالب وبلاگم را از اول دوست نداشتم. بعدتر دیدم یک نفر قالبش را دقیقا به همین قالب تغییر داده، بیشتر از چشمم افتاد و بعدترتر نظری دریافت کردم که قالبم چشم را آزار می‌دهد. دیگر بیشتر نمی‌خواهمش و هربار که می‌خواهم متنی بنویسم، فکر قالب ناراحتم می‌کند و از نوشتن منصرف(یکی از صدها بهانه البته). فعلا تحملش کنید ان شا الله عوض خواهد شد هر موقع وقت و حوصله کنم.

    باید همین روزها بروم یک نگه‌دارنده لپتاپ بخرم تا انقدر گردنم رو به پایین خم نباشد. همین الان که این متن را می‌نویسم، درد از گردن تا پشت کتفم را فرا می‌گیرد.«آخ» را قورت می‌دهم. این هم از آن خریدهایی است که مدت‌هاست باید انجام شود و هی به تعویق می‌افتد.

    بیشتر از دوماه است که در خانه جدید ساکن شدیم. خانه‌ای که مال خودمان است و دیگر لازم نیست نگران کوبیدن میخ به دیوار و افزایش سالانه اجاره بها باشیم؛ الحمدلله! هنوز خیابان‌های اطراف را به خوبی بلد نیستم. اصولا وقتی مسیرها را به خوبی یاد می‌گیرم که خودم پشت فرمان نشسته باشم، دریغا که رفیق راهمان رانا، خرج خرید خانه شد. خدایا شما که خونه دادی، دمت گرم یک ماشین هم برسون:)

    الان که من دارم اینجا در مرکز تهران می‌نویسم، هم‌کله جایی در شمال غرب زیر سرم تزریق داروست و از احوالش خبر ندارم. بر خلاف تزریق‌های پارسال، امسال همراهش نیستم. چون هم به لطف خدا تزریق ساده‌تر و کوتاه‌تر انجام می‌شود هم درخواست خودش این است که تمرکزم روی جلو بردن کارهایم و همان کشیدن دندان لق باشد. با آرزوی اینکه این آخرین مراحل تزریق باشد.

    از اینکه انقدر درگیر روزمرگی خودم هستم و کاری به جز دعا و اندکی کمک مالی برای جبهه مقاومت از دستم برنمی‌آید خجل و شرمسارم.

 

Fatemeh Asadi
۱۳ آبان ۰۳ ، ۱۷:۳۵ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱ نظر